بهـ نامـ خدای طراوتـ
امروز بهاری رسد از جانبـ دوستـ
دانمـ کهـ فقط دار و ندارمـ همهـ اوستـ
با عطر نسیمی کهـ وزد مستـ کنمـ
در خاطر خود غیر ورا پستـ کنمـ
آرامـ نشینمـ بهـ کناری، لبـ آبـ
گویا کهـ ورا یافتهـ امـ دور ز خوابـ
از پستـ جهانـ خاطر منـ باز جداستـ
در قلبـ چمنـ، رنگـ، فقط رنگـ خداستـ
من باز چهـ محسوسـ خدایی شدهـ امـ
فارغـ ز همینـ بهتِـ جدایی شدهـ امـ
باز اینـ چهـ بهاری استـ کهـ دلـ غمزدهـ استـ؟
دانمـ غمـ دوری خدا سرزدهـ استـ
آید دلـ تو باز بَرد پیشـ خدا
دلتنگـ شوی، سرزدهـ، بی هیچـ صدا
دوری لغتی سختـ بُوَد، سادهـ و سرد
در فصلـ شکفتنـ دلـ منـ زمزمهـ کرد:
نوروز شد این بار کمی شاد تریمـ
از شوقـ رسیدنـ بهـ تو ای خوبـِ کریمـ
با ثانیهـ ها تاکـ شدیمـ، تیکـ شدیمـ
«یکـ سالـ بهـ دیدار تو نزدیکـ شدیمـ»
اینـ فقط شعر منـ نیستـ! یهـ کار مشترکـ از منـ و «منـ»ـهـ!یعنی منـ و خوانندهـ عزیز اینجا!
البتهـ ایدهـ اش از همونـ فرشتهـ مهربونـ، یعنی از «منـ»ـهـ ها! منـ هیچـ کارمـ!
***
فرشتهـ ی عزیزمـ! اگهـ اینـ جا میایید و میخونید نظرتونو بهم بگید...
-UU--UU--UU--وزن شعر
ϰ-†нêmê§ |